سلام
ازم گله نکنید. حالم اصلا خوب نیست. این مریضی اونقدر اعصابمو بهم ریخته که نمیخوام خاطرات تلخمو بنویسم.
این دوره های درمانی بدجوری داره داغونم میکنه. دکتر تو هر بار مراجعه ام یه اخطار جدید و بدتر بهم میده.
امروز ازم نمونه گرفتند و شنبه که جوابش بیاد.میترسم. برام دعا کنید.
سلام
بارها سعی کردم اینا را بنویسم ولی اینکارو نکردم. البته این امتناع بی دلیل نبود. بگذریم ... ولی مهراد با تلنگرش چند وقته خواب و خوراک را از من گرفته. شاید اگه بنویسم دیگه بغض راه صدامو نبنده.
اونی که میخوای هر شنبه منو بخونی، خواهشا زود قضاوت نکن ولی اگه نصیحت عادلانه بکنی یا از خاطرات مشابهت برام بگی خوشحال میشم.
قبلا خیلی بهتر مینوشتم و بلاگهای قبلیم خیلی طرفدار داشت حتی بین استادام. البته با نظر گرفتن اینکه من هیچ دوره نویسندگی نگذروندم. امیدوارم بتونم به دوران قبلم برگردم.
برای شروع خودمو معرفی میکنم تا بتونید معنی خیلی از کارامو بفهمید.
اسم مستعارم دریاست. متولد اسفند 63.
اولین نوه خانواده مادریم و تنها نوه دختر به مدت 11 سال. به همین دلیل همیشه زیر ذره بین بودم. زندگی پر از استرسی داشتم. برای کوچکترین امتحانات وانتخابات زندگیم همه نگران بودند. برای همین دوست ندارم بچه ام اولین باشه.
مادر و پدرم دخترعمو و پسرعمو بودند ولی همه خانواده مادرم تهران و خانواده پدرم یزد. پس اونا یزد ماندگار شدند و من یه دختر یزدی با لهجه و رفتار تهرانی شدم. خانواده معتقد و متعادل دارم که به هرچیز درحد نیاز حساسیت نشون میدند.
اکثر اوقات کودکیم یا در کنار پسرا ( چون بیشتر اطرافیانم پسر داشتند) گذشت یا در تنهایی. البته به جز وقتایی مادر و پدرم در کنارم بودند. برای همین، همیشه بین دختر و پسر تفاوتی نمیدیدم.
در 6 سالگی صاحب 1 برادر شدم.
حرف زدن، درس خوان و بزرگتر از سنم بودم. به خاطر همین در مدت کمی پس از وارد شدنم در اجتماع (دبستان) دوروبرم پر از همنشینانی شد که از جنس خودم بودند یعنی دختر.
دبیرستان اوج دوران شیطنت های من بود. توی همه مراسما و گروهها بودم. انجام هیچ کاری و شیطنتی از عهده من خارج نبود.چه دوران خوبی بود. همیشه حسرت اون روزا را میخورم.
تو پست بعدی میخوام ورودم به دانشگاه و آغاز خیلی از ماجراها را بگم.
سلام
امروز به همتون سر میزنم.
دکتر بازم به حرفم گوش نکرد و بازم بهم دارو داده. از نظر روحیه اصلا خوب نیستم. مریضی شوهرخاله نقاب بدجوری روم اثر گذاشته.
از هفته آینده هر شنبه یک ورق از خاطرات ماجرای ازدواج منو نقاب را میتونید اینجا بخونید.
یه فکرای بدی داره ذهنمو قلقلک میده. نمیدونم شاید به خاطر شرایط دور و برمه (میریضی شوهر خاله نقاب) یا به خاطر استرسی هست که اطرافیان دارن بهم وارد میکنند.
حتی اگه مریضی من خیلی مهم نباشه، شاید این فکرا باعث ضربههای بیشتری بهم بشه.
تو دلم خالی شده. میترسم. کاش زودتر یکشنبه بشه و به همه این نگرانیهای من خاتمه بده
پی نوشتا:
از اینکه نقاب اینهمه منو دوست داره میترسم. اون حتی از حرف زدن درمورد عضو سوم در خونهمون هم بدش میاد. هرچند منم الان نمیخوام، ولی بهش فکر میکنم ولی اون نه....


